• صفحه نخست
  • آرشیو مطالب
  • نسخه موبایل
  • تماس با من

ماه زده


شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

شفاف سازی دو نفر در یک قلب

نظرات: 1
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:

جمعه 29 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 00:05 AM | توسط: گلی | چاپ مطلب

آخرین بوی یار

نظرات: 4
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:

چهارشنبه 27 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 11:51 PM | توسط: گلی | چاپ مطلب

علیحضرت شرط می بنده...:دی

نظرات: 2

دیروز از ظهر یونی بودم و پروجه انجام می دادیم..شبش هم بازی قرمز و شباب بود و خب واسه ما که اینجاییم بسیار مهم!! بود..نیم ساعت قبل بازی احمد بهم زنگ زد..احمد هیچ ربطی به امارات نداره اما واسه اینکه حرص منو در بیاره گفت که معلومه ایران می بازه..بهش گفتم کاری نداره شرط می بندیم...سر شام و  نه فقط خودم و خودش..بقیه بچه ها هم باشن..اتفاقا یه دختری هم کنارم بود اونم دعوت کردیم:دی من که تو ذهنم بود اگه ایران ببازه از زیرش در برم:دی اصن این کارا حرامه هاهاها...خلاصه که ایران هم برد و منم اون موقع خونه بودم پیش مامان..بچه ها گفته بودن بیا رستوران ایرانی همه باهم بازی رو ببینیم..خیلی ها هم رفته بودن استادیوم..اما خب مامان حالش زیاد خوش نبود..داداشی خیلی داره اذیت می کنه...واسه همین رفتم خونه. سر هر گل به احمد واتساپ می زدم اذیتش می کردم...سر آخری دیدم زنگ می زنه و جیغ که می دونم کشتین منوووو..گفتم کی کشته ت؟؟ گفت به خدا هر چی ایرانی می شناسم بهم واتساپ زده دیوونه شدم از دستتون می رم یه جا چشمم نبینمتون..گفتم هاهاها می خواستی شرط نبندی..گفت می دونی؟ وقتی شرط بستم بعدش به این فکر می کردم که چه کار احمقانه ای کردم من که تورو می شناسم می دونم همه چی طرف تو ه..حالا این موضوع جریانی داره که بر می گرده به 2 3 شب پیش...


من حسابی حالم گرفته بود اون شب..حاضر شدم برم خرید تنهایی..دلم هیشکی رو نمی خواست..بعد دوستم بهم مسیج زد و دیدم یه جوری می گه انگار که دوست داره بیاد..بهش گفتم اوکی آماده باش می یام دنبالت..همون موقع احمد زد می یای بریم قلیونی؟؟ دیگه منم دیدم اعصاب ندارم...شام هم ندارم..برم شاید از این حال و هوا در اومدم..خاصه رفتیم و اتفاقا خیلی هم خوب بود..وقتی دوستم رو گذاشتیم خونه احمد گیر داد که بیا بریم لب ساحل..بهش گفتم بریم ولی زود برگردیم من خسته م کمی..خلاصه رفتیم با ماشین همینجوری چسبیدیم به آب..دیگه پیاده نشدیم..شیشه ها رو هم کشیدیم پایین تا صدای آب رو بشنویم...آدم خسته نمی شه از شنیدنش..منم اون موقع بغض اومده بود سراغم با مبایلم آنلاین شدم برای علی آف گذاشتم...دلم می خواست می بود ...کلی وقت اونجا بودیم و احمد از همه چی دردو دل کرد...تو راه برگشت هی مسخره بازی در آورد که می خوام بدزدمت اگه بدزدمت چی کار می کنی.منم اصلا حوصله نداشتم گفتم هیچی می شینم اینجا بدزدیم..چی کار می تونم بکنم؟؟ اونم دیوونه رفت تو بزرگراه به طرف ابو/ظبی..بهش گفتم برگرد حوصله ندارم..گفت می خوام بدزمت..گفتم اوکی حرفم رو پس می گیرم التماس می کنم گریه می کنم می گم تورو خدا منو ندزد حالا بس کن!! اونم زده بود رو دنده دیوونه بازی..منم دیگه هیچی نگفتم..کلی رفت واسه خودش و البته چهره ی بنده حسابی عصبانی بود..دیدم دیگه خودش دور زد..وقتی رسیدم خونه گفت چرا عصبانی؟؟ یه نگاه خشمگین بهش کردم و پیاده شدم..اونم سریع گاز داد و رفت..یعنی اصلا صبر نکرد ببینه من وارد ساختمون می شم..بی ادب! منم یه هو به دلم افتاد بهش بزنگم بگم درست بره تا خونه!! ولی همون موقع علی رو مبایلم مسیج زد!! کارای نکرده..یعنی واسه اولین بار..و یادم رفت به احمد زنگ بزنم..ساعت نزدیک 2 بود که مسیح داد من تازه رسیدم خونه!!! گفتم چرا؟؟ گفت تصادف کردم..تو از دستم عصبانی شدی بلا سرم اومد ::)) یعنی کلی خندیدم گفتم نه بابا چه ربطی داره و این حرفا..

خلاصه که از اون به بعد هر شب واتساپ می زنه که می خواستم بدونم علیحضرت چیزی احتیاج ندارن؟ از دست من عصبانی نیستن؟؟



چهارشنبه 27 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 1:01 PM | توسط: گلی | چاپ مطلب

پشیمونم

نظرات: 1

وای خدا صدای بوم بوم از ساعت 12 رو مخمه..الان ساعت چنده؟؟؟ نزدیک 4 ...دیگه دارم عصبی می شم...نمی دونم از کجا هم صداش می یاد..واقعا که عذاب آورده اونم وسط هفته!! قرار بود زود بخوابم فردا برم به بدبختیا برسم...یکی از پروجه ها گره خورده..اونم الان که اصلا وقت نداریم باز از اول شروع کنیم...منم خیلی مثبتانه می گم که فردا صبح تا شب تموم می شه..اما اینطورکه بوش می یاد فعلا بیدارم تا این صدا قطع بشه و مسلما نمی تونم صبح زود بیدار شم...بگذریم اصن نیومدم اینا رو بگم..


امروز یه آقایی برامون حرف می زد..از مدیر های شرکت سرمایه گذاری بود..به هر کس که ایده ی جدیدی داشته باشه پول می دن و حتی راهنماییش می کنن که به نتیجه برسه و خلاصه به هموطناشون کمک می کنن...فقط هم برای هموطنشون (یعنی ما همیشه اینجا غریبه و خارجیم چه 30 سال اینجا باشیم چه 3 روز) ...نمی دونم تو ایران هم یه همچین شرکتی وجود داره یا نه..اما خیلی بعید می دونم..دلم می خواست ما هم اینطور به ایده های جدید و فکرهای سازنده پرو بال می دادیم..دلم می خواد به جای این همه نفرت بین هموطنام این هماهنگی و همکاری( که روز به روز بین اینجایی ها بیشتر می شه) رو ببینم...


یه موضوعی که همیشه اذیتم می کنه امروز هم اذیتم کرد..وقتی همین آقا ازم پرسید کجا کار می کنی..و جواب من هیچ جا بود...و من نمی تونم 100% مقصر رو خودم بدونم..درسته که آدم اگه بخواد کاری بکنه می تونه اما خدا نکنه من کاری بر خلاف میل بابا انجام بدم انقدر می ره رو نروم که به غلط کردن می یفتم...حرفش هم این بود که اگه کار کنی دیگه به درست نمی رسی و نمی تونی سریع تموم کنی...من نمی دونم کی دنبالم کرده بود...من نمی دونم اصن کی به من گفت اینجا درس بخونم...من از همین تریبون اعلام می کنم از انتخاب دانشگاه و همچنین زمان درس خوندن پشیمونم..باشد که در آینده تصمیمات درست بگیریم..بدون مشورت با پدر!!!! 



سه شنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 04:34 AM | توسط: گلی | چاپ مطلب

روز زن و من..

نظرات: 2

کاش می تونستم بگم چقدر از ناراحتی مامانم بیقرارم...کاش وقتی بهش تبریک می گفتم و بغلش کرده بودم انقدر بغضش سنگین نبود..کاش این روز واقعا مبارکش بود...کاش همه چیز برای یه مدت می رفت رو دکمه ی پاز...

دیشب علی قصه ی ما این روز رو بهم تبریک گفت...کاش انقدر براش مهم نبود و وقتی به شوخی بهش گفتم امروز روز زنه نه دختر نمی گفت تو خانومی برای من...برای من روز توِهه...و پر باشه از محبت...هی بگه خره یکم لبخند بزن چته امشب..منم بغضم بگیره و دلم بخواد همه ی حرفامو بهش بگم اما جلوی خودمو می گیرم..می گم علی امشب یه هتلی بودم طبقه ی 63 (تازگی هی می ریم اون بالاها) نشستم کنار پنجره زل زدم به اون پایین (عکسش رو براش فرستادم)..انقدر خوب بود..انگار که هیچی دیگه مهم نیست..مهم نیست اون پایین چقدر غم گرفته..فکر کن بری طبقه ی بی نهایت..اونجا حتما همینطوره..هیچی مهم نیست...می زنه تو فاز عاشقی..می گه می دونی گلی اونجا که خوبه اگه عشقت پیشت باشه یا اگه نباشه بدونی بهت فکر می کنه..تا گفت عشق حرف رو عوض کردم..اصن نمی خواستم چیزی بشنوم...شروع کرد از مشکل بزرگ کاری که براش پیش اومده گفت و خیلی نگران بود..دردودل می کرد..مثل قدیما...از کلیپی که برای مامانش ساخته بودن می گفت..می گفت اشک همه دراومده بود.. اشک منم در اومد..گفتم حتما دلت خیلی گرفته که پیشت نیست دیگه..گفت اوهوم اون رفت ما هم یه روز می ریم پیشش...


روز زن مبارک..مخصوصا به مادرای گل...


پ.ن: کمتر از 3 هفته به پایان این ترم مزخرف باقی مونده...خسته م...از طرفی هم یه تابستون مثه همه ی تابستونای مزخرف دیگه می خواد شروع بشه...


یکشنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 01:53 AM | توسط: گلی | چاپ مطلب
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • 6
  • 7
  • 8
  • 9
  • 10
  • >>


آرشیو

  • » اسفند 1388 (12)
  • » فروردین 1389 (9)
  • » اردیبهشت 1389 (7)
  • » خرداد 1389 (10)
  • » تیر 1389 (6)
  • » مرداد 1389 (10)
  • » شهریور 1389 (10)
  • » مهر 1389 (12)
  • » آبان 1389 (9)
  • » آذر 1389 (8)
  • » دی 1389 (12)
  • » بهمن 1389 (11)
  • » اسفند 1389 (17)
  • » فروردین 1390 (13)
  • » اردیبهشت 1390 (17)
  • » خرداد 1390 (11)
  • » تیر 1390 (17)
  • » مرداد 1390 (16)
  • » شهریور 1390 (16)
  • » مهر 1390 (12)
  • » آبان 1390 (17)
  • » آذر 1390 (13)
  • » دی 1390 (16)
  • » بهمن 1390 (21)
  • » اسفند 1390 (24)
  • » فروردین 1391 (23)
  • » اردیبهشت 1391 (19)

لینک ها

  • » ملودی
  • » فاطیما
  • » دریا
  • » مریم
  • » یک پزشک قانونی
  • » فلفولی
  • » گیسو
  • » سیندرلا
  • » شیدا
  • » مهسا

آخرین ارسالها

  • » شفاف سازی دو نفر در یک قلب
  • » آخرین بوی یار
  • » علیحضرت شرط می بنده...:دی
  • » پشیمونم
  • » روز زن و من..
  • » دپرشن. بلندترین برج
  • » گیج
  • » پسر افغانی و من
  • » آهنربا
  • » لعنت
  • » 24 ساعت
  • » می خندیم...
  • » معجزه
  • » آهای دنیا
  • » اذیتم می کنه...
  • لیست کامل عناوین یادداشتها

آمار

  • » بازدیدکنندگان: 23370